نماز عشق در محراب خون

سال ۱۳۳۲ آنگاه که کره خاکی چون قالی هزاران نقش و هزاران رنگ سلیمان نبی(ع) خودنمایی می کرد، پا بر عرصه هستی نهاد. چون گمشده ای در صحرای عدم در جستجوی آب حیاتی بود تا گوارای ضمیر تشنه اش باشد. در ظلمات دنیا، آب بقا را در بلندای بام شریعت یافت و بر آن شد تا به مدد دستان کریم معرفت به آن دست یابد. او که تشنه جام معرفت بود به سن آموختن که رسید، بر آن شد که جام را از دستان ساقی دانایی بگیرد و به جان تشنه کامش بچشاند؛ از این رو هرگونه که بود، از راه مکتب و دبستان و در حین کار و به صورت شبانه، آرزوی دل را تحقق بخشید، در این بین از وجود دستان سخاوتمند پدر محروم شد و جغد غم در خاطرش آشیان کرد اما می بایست بار غمی را که بر شانه های دلش سنگینی می کرد؛ سبک کند. پس بر آن شد تا قاب تنهایی مادر خود را پر کند و چون مردی دلسوز کوله بار زندگی را بر دوش گیرد.به گاه شنیدن ندای «هل من ناصر ینصرنی» فرزند حسین(ع) به سوی او شتافت و با ایراد سخنرانی در بین کارگران، سعی در افشای ماهیت رژیم منحوس پهلوی داشت و لذا توسط ساواک دستگیر شد. ماه ها سرای زیستن اش سلولی سرد و نمور بود که میزبانی چون ساواک داشت. پس از آزادی، تحفه آن ماه ها، از دست دادن قدرت تکلمش بود. پس از به بار نشستن نهضت، شیرینی پیروزی را با حرمت نهادن به سنت پیامبر(ص) و انتخاب همسفر زندگی، گواراتر کرد.با یورش سعبانه بعثی، راهی محراب خونین جبهه شد تا در عارفانه ترین مصلا، معبود را ستایش کند. در عملیات های «رمضان»، «محرم» و «والفجر» شرکت کرد و مسئولیت هایی چون مهمات لشگر امام حسین(ع) را در خط مقدم، عاشقانه پذیرفت تا اینکه سرانجام سال ۱۳۶۱ در «دارخوین»، حدیث سرخ شکفتن را زمزمه کرد و به لقاءا… پیوست.

یک نظر بگذارید

شما باید وارد شده باشیدتا بتوانید نظر بگذارید