داستان کوتاه قهر کردن گنجشک با خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.و سرانجام گنجشک  روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی ، راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند….
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود….
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد..بوسه ام را می گذارم پشت در                                           قهرکردی!، قهرکردم!، سر به سر…

سلام وعرض ادب دارم خدمت تک تک دوستان عزیز و یادگاران ”

بخداوندی خدا من قهر نکردم واین را هم خوب میدانم که در یک سایت یا مجموع افرادی ،(عقاید ،نظرات ،سلیقه ها وخلاصه که همه چیز ایشان با هم فرق میکند . توقع یک سازبودن ویکرنگی داشتن ، به این زودی توقع بسیاری است .. منکر این نیستم و خوب این را هم میدانم …
ولی به خود خدا “هر چه هرکه نوشت، دیگری آمد وبه نحوی جواب داد یا نظر خود را داد و شاید این رد وبدل شدن بعضی جوابها باب مزاج بعضی ها نبود …و باعث اختلاف وتفرقه بین دوستان میشد ..وشاهد این بودیم که بعضی رفقا از جمع ما کم کم دور میشوند وما فقط شرمند ه این عزیزان میشدیم  …ما برای تخریب کسی نیامده ایم ، آمده ایم تا همه با هم یکی بشویم ..نه همانند پلی که اگر هر زمان یکی از ستونهای او کم شود، شاهد این هستیم که هر روز هر روز از استقامتش کاسته و نهایت فرو می ریزد …
به خدا قسم که من ، نمی گویم خیلی باجنبه هستم یا صبرعیوب دارم ویا ازاین گونه حرفها ..(من هم یکی مثل خود شما )، ولی آنقدر بی جنبه وبچه هم نیستم تا با یکی دوتا کامنت که اکثریت از روی درد دل ویا اینکه خسته شده اند از شرایط فعلی کار یا زندگی یشان ، زود از کوره در رفته وناراحت شوم ویا قهر کنم ..( این با ویژگیهاومشخصات یک نماینده واقعی ، اصلا نمیخواند وهمخوانی ندارد…
با خود گفتم بیایم وباگذاشتن آخرین کامنتی که نوشتم… ،شاید از این بحث وبیراهه رفتن ها واختلافات و …کمی بکاهم وجو حاکم را به نحوی تغییردهم . به قول خودمون یه شوکی وارد کنم …
بارها خود در کامنتهایم نوشته ام وباز مینویسم ، به راهی که شروع کرده ایم ادامه میدهیم وبا تمام نیرو ، وان شاءا…بعد از دیدار با رهبرعزیز ، مشکلات اکثریت که نه ، بلکه همه یادگاران حل شود. ومن ودیگر دوستان نزد پدرهایمان وبخصوص شما عزیزان روسفید باشیم ..
در پایان خاطر نشان کنم که کلیه یادگاران میتوانند هر گونه درد دل ، انتقاد ،پرسش وجواب خواستن از نماینده ها،وخلاصه هر چه دل تنگتان میخواهد بنویسید ….من ودیگر دوستان حق محدود کردن کامنت های شما عزیزان را نداریم ونخواهیم داشت وبه اطلاع بعضی ها هم  برسانم که  از آب گل آ لود لطفا ماهی نگیرند.!! واگر صحبتی یا پیامی دارند از نقل قول خود بگویند نه ازطرف اینجانب ویا دیگران ..!،ضمنا خودم یا هر نمایند ه ای که احساس میکند با برخی این کلمات مانند( جنبه ،تحمل ،صبر،خستگی ،توقع ،انتقاد،گله وشکایت،ووو…) همخوانی ندارد وبه هرگونه ای ظرفیت درک وباور این کلمات برایش سنگین هست ..خواهشا”( اول خودرا خطاب قرارمی دهم ) انصراف بدهد. تا نماینده لایق تر،شایسته تر،بادرک وفهم تر،واز همه مهم تر از دل یادگاران باخبردارتر بیاید وادامه راه دهد ..
آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند …                            والسلام … مرتضی،کوچک همه یادگاران

یک نظر بگذارید

شما باید وارد شده باشیدتا بتوانید نظر بگذارید